برخی تصور نکنند که اگر ما تسلیم دشمن شویم، مشکلات حل خواهد شد.
15 اسفند 1392
رهبر انقلاب اسلامی با انتقاد از کسانیکه به بهانه برخی مشکلات،
افرادی را که استقامت کرده اند، ملامت می کنند،
گفتند: برخی تصور نکنند که اگر ما تسلیم دشمن شویم، مشکلات حل خواهد شد.
نظر دهید »
این دل اگر کم است بگو سر بیاورم
05 اسفند 1392
این دل اگر کم است بگو سر بیاورم
یا امر کن که یک دل دیگر بیاورم
مولا خلاصه عرض کنم دوست دارمت
دیگر نشد عبارت بهتر بیاورم
شما پیروز می شوید...
05 اسفند 1392
اقای سید حسن نصرالله می گفت یک دفعه به همراه شورای حزب الله لبنان محضر مقام معظم رهبری بودیم،اوج سخت وتنگنایی ما بود وخیلی به حزب الله سخت می گذشت کنفرانس شرم الشیخ هم صورت گرفته بود همه توطئه ها شده بود که حذب الله را نابود کنند موقعی که ما با رهبر معظم جهان السلام دیدار داشتیم ایشان به ما امید داد و فرمود:
شما پیروز می شوید این چیز مهم نیست
شما پیروز می شوید این چیز مهم نیست
اگر بخواهید می توانید بیش از 14 سکه قرار دهید
05 اسفند 1392
در محضر مقام معظم رهبری از مهریه صبحت به میان آمد اقا فرمود:
اولا در موزد مهریه هر چه مورد نظر دختر شما باشد همان مهریه قرار دهید ولی من چون برای مردم خطبه عقد می خوانم و این سنت من بوده
دختر خانومی که مهریه اش بیش از 14 سکه باشید صیغه اش را نمی خوانم تا حالا اینکار رو نکردم
اگر بخواهید می توانید پیش از 14 سکه قرار دهید
ولی من صیغه ی عقد را نمی توانم بخوانم
بروید نزد آقای دیگری صیغه ی عقد را بخواند از نظر من اشکالی ندارد
اولا در موزد مهریه هر چه مورد نظر دختر شما باشد همان مهریه قرار دهید ولی من چون برای مردم خطبه عقد می خوانم و این سنت من بوده
دختر خانومی که مهریه اش بیش از 14 سکه باشید صیغه اش را نمی خوانم تا حالا اینکار رو نکردم
اگر بخواهید می توانید پیش از 14 سکه قرار دهید
ولی من صیغه ی عقد را نمی توانم بخوانم
بروید نزد آقای دیگری صیغه ی عقد را بخواند از نظر من اشکالی ندارد
به نظر شما روی پلاک چه چیزی نوشته شده بود؟
05 اسفند 1392
در یکی از دیدارها با مقام معظم رهبری، دانشجویی پلاکی به گردن انداخته بود.
پلاك گردنش را به رهبر انقلاب داد تا تبركش كنند.
حضرت آقا بعد از دیدن پلاک، آن را گرفتند و بوسیدند.
به نظر شما روی پلاک چه چیزی نوشته شده بود؟
.
.
.
.
پلاكی كه رویش حك شدهبود: “افسر جوان جنگ نرم.“
پلاك گردنش را به رهبر انقلاب داد تا تبركش كنند.
حضرت آقا بعد از دیدن پلاک، آن را گرفتند و بوسیدند.
به نظر شما روی پلاک چه چیزی نوشته شده بود؟
.
.
.
.
پلاكی كه رویش حك شدهبود: “افسر جوان جنگ نرم.“
******
سئوال جالب کودک پنج ساله از رهبر معظم انقلاب؟
05 اسفند 1392
سئوال جالب کودک پنج ساله از رهبر معظم انقلاب؟
چندی پیش سید علی عزیزی که کودک پنج سالهای است، به همراه پدر خود برای اقامه نماز به حسینیه امام خمینی(ره) خدمت مقام معظم…چندی پیش سید علی عزیزی که کودک پنج سالهای است، به همراه پدر خود برای اقامه نماز به حسینیه امام خمینی(ره) خدمت مقام معظم رهبری رفته بود.وقتی آیتالله خامنهای رهبر معظم انقلاب اسلامی برای اقامه نماز وارد حسینیه میشوند؛ سید علی 5 ساله دست پدر خود را رها میکند و به سمت ایشان میدود و دست رهبر انقلاب را میگیرد.
سید علی که علیرغم سن کم خود حافظ 5 جزء قرآن کریم نیز هست، خطاب به رهبر انقلاب میگوید: ‘آقا میشود چفیهتان را به من بدهید؟’. تصویر هدیه شدن چفیه رهبری واقعهای بوده که او بارها از تلویزیون آن را تماشا کرده است.
مقام معظم رهبری پاسخ درخواست سیدعلی را با لبخندی داده و خطاب به همراهان خود میگویند که ‘ چفیه را بدهید به آقا’. پدر سید علی در خاطرهای میگوید: از آن به بعد هر وقت با این بچه هم کلام میشوم او به من میگوید که ‘آقا به من گفتند آقا’.
در ادامه ماجرای دیدار این کودک با رهبر انقلاب در حالیکه آیتالله خامنهای دست نوازش بر سر او میکشیدند، سید علی 5 ساله از ایشان میپرسد: ‘آقا شما که اینقدر مهربان هستید، چرا آمریکا اینقدر از شما میترسد؟’ که این سؤال با لبخند دیگری از سوی رهبر انقلاب مواجه میشود. در همین هنگام یکی از همراهان رهبر انقلاب در پاسخ به سؤال سید علی میگوید: ‘حضرت آقا آدم خوبی است؛ و چون از خدا میترسد آنها(آمریکاییها) هم از آقا میترسند’
چندی پیش سید علی عزیزی که کودک پنج سالهای است، به همراه پدر خود برای اقامه نماز به حسینیه امام خمینی(ره) خدمت مقام معظم…چندی پیش سید علی عزیزی که کودک پنج سالهای است، به همراه پدر خود برای اقامه نماز به حسینیه امام خمینی(ره) خدمت مقام معظم رهبری رفته بود.وقتی آیتالله خامنهای رهبر معظم انقلاب اسلامی برای اقامه نماز وارد حسینیه میشوند؛ سید علی 5 ساله دست پدر خود را رها میکند و به سمت ایشان میدود و دست رهبر انقلاب را میگیرد.
سید علی که علیرغم سن کم خود حافظ 5 جزء قرآن کریم نیز هست، خطاب به رهبر انقلاب میگوید: ‘آقا میشود چفیهتان را به من بدهید؟’. تصویر هدیه شدن چفیه رهبری واقعهای بوده که او بارها از تلویزیون آن را تماشا کرده است.
مقام معظم رهبری پاسخ درخواست سیدعلی را با لبخندی داده و خطاب به همراهان خود میگویند که ‘ چفیه را بدهید به آقا’. پدر سید علی در خاطرهای میگوید: از آن به بعد هر وقت با این بچه هم کلام میشوم او به من میگوید که ‘آقا به من گفتند آقا’.
در ادامه ماجرای دیدار این کودک با رهبر انقلاب در حالیکه آیتالله خامنهای دست نوازش بر سر او میکشیدند، سید علی 5 ساله از ایشان میپرسد: ‘آقا شما که اینقدر مهربان هستید، چرا آمریکا اینقدر از شما میترسد؟’ که این سؤال با لبخند دیگری از سوی رهبر انقلاب مواجه میشود. در همین هنگام یکی از همراهان رهبر انقلاب در پاسخ به سؤال سید علی میگوید: ‘حضرت آقا آدم خوبی است؛ و چون از خدا میترسد آنها(آمریکاییها) هم از آقا میترسند’
امروز خط قرمــز بایــد توجه تمـام و اطاعت از ولی خود ، رهبــریِ نظام باشـد
05 اسفند 1392
حاج قاسم سلیمانـی :
اگــر کسی صدای رهبــر خود را نشنود بــه طور یقیــن صـدای
امـام زمــان (عج) خود را هم نمیشنــود و امروز خط قرمــز بایــد
توجه تمـام و اطاعت از ولی خود ، رهبــریِ نظام باشـد
اگــر کسی صدای رهبــر خود را نشنود بــه طور یقیــن صـدای
امـام زمــان (عج) خود را هم نمیشنــود و امروز خط قرمــز بایــد
توجه تمـام و اطاعت از ولی خود ، رهبــریِ نظام باشـد
تنها راه حل مشكلات اقتصادي...
03 اسفند 1392
خاطره سیلی خوردن یکی از محافظان رهبر
03 اسفند 1392
خاطره سیلی خوردن یکی از محافظان رهبر/از کتاب «حافظ هفت»
«تو ملاقاتای عمومی آقا، جمعیت فشردهای توی حسینیه نِشسته بودن و به صحبتای ایشون گوش میدادن. من جلوی جمعیت، بین آقا و صف اوّل وایساده بودم.
اون روز، بین سخنرانی حضرت آقا، بارها نگاهم به پیرمرد لاغراندامی افتاد که شبکلاه سبزی به سر داشت و شال سبزی هم به کمرش.
تا سخنرانی آقا تموم شد، بلند شد و خیز برداشت طرف من و بلند گفت: «میخوام دست آقا رو ببوسم» امان نداد و خواست به سمت آقا برود که راه اون رو بستم. عصبی شد و تند گفت: «اوهووووی….چیه؟! میخوام آقا رو از نزدیک زیارت کنم. مثل اینکه ما از یه جد هستیم» صورت پیرمرد، انگار دریا، پرتلاطم و طوفانی میزد. کمکم، داشت از کوره در میرفت که شنیدم آقا گفتن: «اشکال نداره، بذار سید تشریف بیاره جلو» نفهمیدم تو اون جمعیت آقا چطور متوجه پیرمرد شد. خودم رو کنار کِشیدم. پیرمرد نگاهی به من انداخت و بعد، انگار که پشت حریف قَدَری رو به خاک رسونده باشه، با عجله، راه افتاد به سمت آقا.
پشت سرش با فاصله کمی حرکت کردم. هنوز دو سه قدم برنداشته بود که پاش به پشت گلیم حسینیه گیر کرد و زمین خورد.
اومدم از زمین بلندش کنم که برگشت و جلوی آقا و جمعیت محکم کوبید توی گوشم و گفت: «به من پشت پا می زنی؟»
سیلیش، انگار برق 220 ولت خشکم کرد.
توی شوک بودم که آقا رو رو به روی خودم دیدم. به خودم که اومدم، آقا دست گذاشت پشت سرم و جای سیلی پیرمرد رو روی صورتم بوسید و گفت: «سوءتفاهم شده. به خاطر جدّش، فاطمه زهرا، ببخش!»
درد سیلی همونموقع رفع شد.
بعد سالها، هنوز جای بوسه گرم آقا رو روی صورتم حس میکنم.»