فلفل نبین چه ریزه
بین بچه ها یک نوجوان سیه چرده بود که به شوخی بهش می گفتیم بلال حبشی. بلال به خاطر منفجر شدن مین پایش از مچ قطع شده بود و موقعی که به اردوگاه آوردنش گوشت های اطراف زخمش هنوز آویزان بود و وضعیت خیلی ناجوری داشت.
یکی از افسران عراقی که چهارشنبه بود و قد بسیار بلندی داشت روبروی او ایستاد و گفت ببینم تو ایران مرد نبود که تو را فرستادند به جنگ، نوجوان جوابی نداد. افسر با فریاد از مترجم خواست که سوالش را دوباره تکرار کند بلال با آرامش جواب داد که: تو، پشت جبهه بوده ای و نمی توانی قدرت امثال مرا درک کنی.بهتر است از سربازانت که در خط مقدمند بپرسی که امثال من چه کسانی هستند. تازه از قدیم گفته اند که فلفل نبین چه ریزه!! دست های مرا باز کن تا در مبارزه معلوم شود که چه کسی قدرتمند است البته به شرطی که که کسی مداخله نکند!! افسر عراقی پایش را روی زخم بلال گذاشت و به شدت روی زخم او فشار داد نوجوان اصلا حرفی نمی زد و فقط زیر لب دعا می خواند و اشک از چشمانش سرازیر بود. افسر عراقی پایش را روی زخم بلال گذاشت و به شدت روی زخم او فشار داد نوجوان اصلا حرفی نمی زد و فقط زیر لب دعا می خواند و اشک از چشمانش سرازیر بود.
افسر عراقی با نیشخند گفت: فقط بلدی گریه کنی و حرف نمی زنی؟ نوجوان زمزمه کرد: الحمدالله الذی جعل احبائنا من العلماء و اعدائنا من الخبثاء افسر عراقی از این حرف بلال حسابی از کوره در رفت و می خواست او را بزند ولی فرمانده عراقی پادرمیانی کرد که ولش کن بچه است.افسر عراقی با عصبانیت داد می زد که : بازبان خودم به من فحش می دهد! این ها همه خبیث و گستاخند اگر بچه این ها این است پس دیگر نمی شود با بزرگترهایشان حرف زد malekoot.blogfa.com
|
مناجات ها ونيايش هاي شهيد دكتر مصطفي چمران دقايقي فبل از شهادت
خدايا ! ارشادم كن كه بي انصافي نكنم زيرا كسي كه انصاف ندارد، شرف ندارد.
خدايا ! راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم كه بي احترامي به يك انسان همانا كيفر خداي بزرگ است.
خدايا ! مرا از بلاي غرور و خود خواهي نجات ده تا حقايق وجود را ببينم وجمال زيباي تورا مشاهده كنم.
خدايا ! پستي دنيا و ناپايداري روزگار را هميشه در نظرم جلوه گر ساز تا فريب زرق و برق عالم خاكي مرا از ياد تو دور نكند.
خدايا ! من كوچكم، ضعيفم، ناچيزم، پر كاهي در مقابل طوفانها هستم. به من ديده عبرت بين ده تا ناچيزي خود را ببينم و عظمت و جلال ترا براستي بفهمم بدرستي تسبيح كنم…
نوجوانی شهید ابراهیم امیرعباسی
مادر بهش گفت: ابراهیم، سرما اذیتت نمی کنه؟
گفت: نه مادر، هوا خیلی سرد نیست.
هوا خیلی سرد بود، ولی نمی خواست ما را توی خرج بیندازد.
دلم نیامد؛ همان روز رفتم و یک کلاه برایش خریدم. صبح فردا، کلاه را سرش کشید و رفت. ظهر که برگشت، بدون کلاه بود!
گفتم: کلاهت کو؟ گفت: اگر بگم، دعوام نمی کنی؟ گفتم: نه مادر؛ مگه چیکارش کردی؟
گفت: یکی از بچه های مدرسه مون با دمپایی میاد؛ امروز سرما خورده بود؛ دیدم کلاه برای اون واجب تره.
کتاب ساکنان ملک اعظم، ص 5
یه روز یه ترک بود ، یه رشتی ، یه اصفهانی ، یه لر ، یه عرب ...
یه روز یه ترکه میره جبهه، میشه فرمانده، جلو چشش داداشش شهید میشه،بهش میگن جنازشو برگردون! میگه اینجا پر از داداشای منه کدومشونو برگردونم؟ داداششو کنار سایر شهدا باقی میذاره و برمیگرده
***نثار روح شهیدان باکری صلوات***
یه روز یه اصفهانی بود…
اسمش حسین خرازی
وقتی عراقی ها به کشورش حمله کردند، جانش را برداشت و با خودش برد دم توپ و گلوله و خمپاره.
کارش شد دفاع از مردم سرزمینش، از ناموس شان و از دین شان.
آنقدر جنگید و جنگید تا در یکی از روزهای آن جنگ بزرگ، خونش بر زمین ریخت و خودش به آسمان رفت.
«شکست سکوت»
(بسم الله الرحمن الرحیم)
خبرگزاری فرانسه نوشت: مجموعه ای حاوی بیش از ۳۰ خاطره توسط گروهی موسوم به «شکست سکوت» که گروهی شامل نظامیان سابق اسرائیل و منتقدان اقدامات ارتش است، منتشر شده که نشان می دهد خشونت های فیزیکی اغلب به صورت خودسرانه از سوی نظامیان اسرائیلی علیه کودکان بسیار کم سن و سال فلسطینی اعمال می شوند.
در این گزارش، یکی از مقامات سابق اسرائیلی که مانند سایر مقامات این رژیم که به بیان خاطراتشان پرداخته اند، هویتش معلوم نیست، حمله ای توان فرسا به محله ای در منطقه «رام الله» را بعد از درگیری با فلسطینیان به تصویر کشیده است.
* ارتش، فلسطینیان را با باتوم چوبی کتک می زد و کودکان را دستگیر می کرد
این مقام سابق اسرائیلی اینطور گفته است که ده ها نظامی با باتوم های چوبی مردم را تا سر حد مرگ کتک می زدند و نهایتا کودکانی که در صحنه این درگیری ها حضور داشتند، بازداشت می شدند.
بر اساس اعلام این نظامی سابق، دستور، مجبور کردن مردم به دویدن و افتادن روی زمین بود؛ آن کسی که کندتر می دوید مورد ضرب و شتم قرار می گرفت و این یک قانون بود.
یکی دیگر از نظامیان سابق اسرائیلی در بیان خاطرات خود از سوءرفتار ارتش اسرائیل با کودکان و مردم فلسطینی، به توصیف عملیاتی در روستای «آزون» در کرانه باختری پرداخته و گفته است: ما روستا را گرفتیم و به سمت خانه ها رانندگی کردیم و سپس شاهد گروهی از کودکان ۹ تا ۱۰ ساله ای بودیم که مشغول فرار بودند.
* فرمانده اسرائیلی به سمت کودکان فلسطینی نارنجک پرتاب کرد
این نظامی سابق ادامه داده است: کودکان فرار کردند و به بالکن خانه ای رفتند، سپس فرمانده یک نارنجک بی حس کننده برداشت و آن را به سمت این بالکن پرتاب کرد؛ نارنجک منفجر شد؛ من نمی دانم که کسی آسیب دید یا نه اما منجر شد که کودکان از بالکن فرار کنند.
* اسلحه کشیدن فرمانده ارتش اسرائیل به سمت کودکی زیر سن قانونی
این نظامی سابق اسرائیلی همچنین تعقیب کودکانی را به تصویر کشیده است که در جریان این تعقیب، فرمانده آنها اسلحه خود را بیرون کشیده و به سمت صورت یکی از کودکانی که در فاصله نزدیکی قرار داشت، هدف گرفته است.
در ادامه خاطرات این نظامی آمده است: این کودک از ترس پس افتاد و مطمئن بود که کشته خواهد شد، او شروع به التماس کرد تا زنده بماند؛ یک کودک باید برای زندگی التماس کند؟ یک تفنگ پر به سوی او هدف گرفته شده است و او باید برای بخشایش التماس کند؟ این همان چیزی است که یک عمر زخم آن برای این کودک باقی خواهد ماند.
در ادامه این خبر آمده است که ارتش اسرائیل در واکنش به اقدام گروه شکست سکوت در انتشار این خاطرات اعلام کرده است که این گروه مدارک سابقه ای کافی را ارائه نکرده اند تا تحقیقات در مورد ادعاهای خاص آنها آغاز شود.
ارتش اسرائیل با صدور بیانیه ای در این رابطه اعلام کرده است که سازمان شکست سکوت درصدد ایجاد تبلیغاتی منفی علیه ارتش و نظامیان است.
صد خاطره از حاج احمد متوسلیان (قسمت دوم)

حاجي يک سيلي خواباند زير گوشش.
ـ کجاي اسلام داريم که ميتونيد اسير رو بزنيد؟!اگه به امام توهين کرد،يه بحث ديگهس.تو حق نداشتي بزنيش.
27)آخرين نفري که از عمليات برميگشت خودش بود.يک کلاه خود سرش بود،افتاد ته دره.حالا آن طرف دموکراتها بودند و آتششان هم سنگين.تا نرفت کلاه خود را برنداشت،برنگشت.
گفتيم«اگه شهيد ميشدي…؟»
گفت«اين بيت المال بود.»
صد خاطره از حاج احمد متوسلیان (قسمت اول)
بچه بود که انقلاب را ديد.نوجوانيش را در آن گذراند.شاگردي پدر را کرد؛عاشق کارهاي فني بود. وقتي مطهري را شناخت،دلش خواست برود سراغ طلبگي که نرفت.دانشگاه علم و صنعت،دو سال برق خواند؛آن قدر تودار بود که خانوادهاش نميدانست دانش جو است.حتا وقتي خبر دستگيريش را شنيدند،باورشان نميشد.دوستانش شايد جسارتش را در کوچه و خيابان ديده بودند، ولي در خانه،داداش احمد مهربان و سخاوت مند بود.
حبس کشيد.رنج ديد،آن قدر که توانست پشت و پناه آدم ها باشد.جنگيدن برايش درس بود. ميآموخت و آموزش ميداد.و تربيت ميکرد.به همان راحتي که توبيخ و تنبيه ميکرد،گريه ميکرد و حلاليت ميطلبيد.
آن قدر به افق هاي دور چشم ميدوخت که روزي در پس آن ناپديد شد.
احمد متوسليان
تولد:15 فروردين 1332،تهران
اسارت:14 تير 1361:جنوب لبنان
دانش جوي مهندسي برق،دانشگاه علم و صنعت
فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله (ص)
1)چهار ماهش بود که رفتم مکه. شبي که برگشتم، ديدم چشمهايش گود رفته و پاهايش مثل چوب خشک شده. نبضش سخت ميزد. خيلي ناراحت شدم. وضو گرفتم و چهار بار أمن يجيب خواندم. انگار دوباره زنده شد.
به مادرش گفتم «حالا شيرش بده.»
2) سرش توي کار خودش بود. آرام،تنها، يک گوشه مينشست. کم تر با بچه ها بازي ميکرد. خيلي لاغر بود. مادر نگران بود.
ـ بچهي چهارساله که نبايد اين قدر آروم باشه.
بعدها فهميدند قلبش ناراحت است.عملش کردند.
3)به بابا گفت«من هم ميآم پيشت. ميخواهم کمک کنم.»
بابا چيزي نگفت. فقط نگاهش لغزيد روي کيف و کتاب احمد. احمد اين را که ديد گفت«بعد از مدرسه ميآم. زود هم برميگردم که درسام رو بخونم.»
بابا اول سکوت کرد. بعد گفت«پس بايد خوب کار کني.»
4)سيني هاي شيريني را پر ميکرد،ميگذاشت روي پيش خان. وقتي از مغازه بيرون ميرفت، سيني ها خالي بود.
آخرهاي دبيرستان که بود،ديگر بابا ميتوانست خيلي راحت مغازه را دستش بسپارد.
5)دور هم نشسته بوديم و از سال چهل و دو ميگفتيم.
حرف پانزده خرداد که شد،احمد رفت تو لب. گفت«اون روزها ده سالم بيش تر نبود. از سياست هم سر در نميآوردم. ولي وقتي ديدم مردم رو تو خيابون ميکشن،فهميدم که ديگه بچه نيستم؛بايد يه کاري کنم.»
ننه علی خبر ساز ترین زن ایران شد!
ننه علی خبر ساز ترین زن ایران شد!

به مناسبت سالروز شهید سید علی اندرز گو
شهید سید علی اندرزگو در 19 ماه رمضان بعد از مبارزه سرسختانه با ساواك مورد اصابت صدها گلوله قرار گرفت و به وصال محبوبش رسید.
شهید سیدعلی اندرزگو از فعالان مبارزات مسلحانه علیه حكومت پهلوی در رمضان سال 1318 هجری شمسی در تهران در خانواده ای از طبقه متوسط دیده به جهان گشود. وی پس از گذراندن دوران كودكی در پایان تحصیلات ابتدایی به سبب مشكلات معیشتی، ترك تحصیل كرد و در 12 سالگی در یك كارگاه نجاری مشغول به كار شد. از آن جایی كه به علوم دینی علاقه داشت، پس از فراغت از كار روزانه، تا پاسی از شب در مسجد هرندی دروس فقه و اصول می خواند.
فرمان دستگیری
با دستگیری چند تن از کسانی که با شهید اندرزگو ارتباط داشتند، مخفیگاه او لو رفت. ساواک که سال های سال در صدد دستگیری ایشان بود، آن منطقه را دقیقا زیر نظر گرفت. در آن زمان شهید اندرزگو با نام مستعار «آقای جوادی» به مبارزه مخفیانه خویش ادامه می داد. نظام شاه که بارها از دستگیری ایشان ناکام مانده بود از ترس این که مبادا این بار هم موفق به فرار شود، دستور داد هرچه سریع تر او را دستگیر کنند.
شهادت
دوم شهریورماه، مصادف است با شهادت مردی كه در طول سال های انقلاب از سال 1342 تا 1357 از پركارترین فعالان علیه رژیم پهلوی بود؛ «سیدعلی اندرزگو» كه در ماه های پایانی منتهی به پیروزی انقلاب اسلامی دربرابر صدها گلوله به شهادت رسید و هرگز در شادمانی بهار آزادی سهیم نشد.
« سید پا برهنه »
شهید سید غلامرضا (حمید) میر افضلی
ولادت : ۱۳۳۵، رفسنجان ، کرمان
شهادت : ۱۳۶۲ ، جزیره ی مجنون ، عملیات خیبر
در چند عملیاتی که با هم بودیم ندیدم کفش بپوشد . موقع عملیات که می شد کفش هایش را در می آورد و با پای برهنه عملیات می رفت. علتش را که می پرسیدیم ، می گفت : با پای برهنه راحت ترم . در عملیات بیت المقدس وقتی بچه ها دشمن را از جفیر عقب راندند ، سید با پای برهنه روی جاده رفت و به نماز ایستاد .
در گرماگرم نبرد خیبر در جزیره مجنون، کار برای بچههای لشکر 27 محمد رسول الله گره میخورد و با خستگی و کمبود نیرو مواجه میشوند. حاج همت با موتورش به محل استقرار نیروهای لشکر 41 ثارالله میآید تا از حاج قاسم سلیمانی مدد بگیرد. حاج قاسم به شهید میرافضلی میگوید که یک گروهان از نیروهایش را ببرد سمت چپ جزیره مجنون جنوبی که حاج همت و بچههایش مستقر بودند و به اصطلاح خط را تحویل بگیرد تا بچههای لشکر 27 محمد رسول الله خودشان را بازسازی کنند. قرار بود مهدی شفازند از فرماندهان لشکر ثارالله بنشیند ترک موتور حاج همت و سید حمید هم با موتور دیگری پشت سر آنها برود. اما تقدیر چنین رقم میخورد که شهید میرافضلی همرکاب حاج همت حرکت کند و شفازند پشت سر آنها با موتوری دیگر براند.
نحوه شهادت حاج همت و سیدحمید به گفته مهدی شفازند :
سوار بر موتورهایمان ، راه افتادیم. موتور حاج همت و میرافضلی که ترک حاج همت نشسته بود، از جلو میرفت و من هم پشت سرشان. فاصلهمان چند متری بیشتر نبود. سنگر ، پایین جاده بود و برای رفتن روی پد وسط ، باید از پایین پد میرفتیم روی جاده . همین کار باعث میشد دور و شتاب موتور کم بشود. البته این، کار هر روزمان بود. عراقیها روی آن نقطه دید کامل داشتند. درست به موازات نقطه مرکزی پد، تانکی را مستقر کرده بودند و هر وقت ماشین یا موتوری پایین و بالا میشد و نور آفتاب به شیشهشان میخورد، تیر مستقیمش را شلیک میکرد. ما موتورها را با گلمالی بدنهشان استتار کرده بودیم. با این حال عراقیها باز ما را میدیدند. آخر فاصله خیلی نزدیک بود.
موتور حاج همت کشید بالا تا برود روی پد. من هم پشت سرشان رفتم. حسی به من میگفت الآن گلوله شلیک میشود. رو به حاج همت گفتم : حاجی! این جا را پُرگازتر برو! در یک آن ، گلوله شلیک شد. دودی غلیظ آمد بین من و موتور حاج همت قرار گرفت. صدای گلوله و انفجارش موجی را به طرفم آورد که باعث شد تا چند لحظه گیج و مبهوت بمانم. طوری که نفهمم اصلاً چه اتفاقی افتاده است . گاز موتور را دوباره گرفتم و رسیدم روی پد وسط. از بین دود باروت آمدم بیرون. راه خودم را رفتم. انگار یادم رفته بود چه اتفاقی افتاده و با کیها همسفر بودهام. در یک لحظه، موتوری را دیدم که افتاده بود سمت چپ جاده. دو جنازه هم روی زمین افتاده بودند. به خودم گفتم: اینها کی شهید شدهاند که من از صبح تا حالا آنها را ندیدهام ؟
به کلّی فراموشکار شده بودم. آرام از موتور پیاده شدم و آن را گذاشتم روی جک. رفتم به طرفشان. اولین نفر را که برگرداندم، دیدم تمام بدنش سالم است. فقط صورت ندارد. موج آمده و صورتش را بُرده بود. اصلاً شناخته نمیشد. در یک آن، همه چیز یادم آمد! عرق سردی نشست روی پیشانیام. دویدم و رفتم سراغ دومی که او هم به رو افتاده بود. نمیتوانستم باور کنم که او سید حمید است. از لباس سادهاش او را شناختم .
یاد چهره شان افتادم .
دیدم همت و سیدحمید ، هر دو یک نقطه مشترک دارند و آن هم چشمهای زیبایشان است.
خدا همیشه گفته هر کی را دوست داشته باشد، بهترین چیزش را میگیرد !
چه چیزی بهتر از چشمهای آنها ؟
بر اثر شلیک گلوله مستقیم تانک
حاج همت که نفر جلوی موتور بود سر و دستش رفته بود ،
شهید میرافضلی هم پیشانی و پهلویش .
چشم راست سید حمید ترکش خورده بود و چشم چپش در زخم فرو خفته بود .
انگشترش بر دست راست بود و هنگام شهادت یک پولیور قهوهای بر تن داشت .