آقا می دونم ...
من می دونم چشم تو دنبالمه ، اگه آرومم ، اگه اعتباری دارم ، اگه مردم به خوبی دارن نگام می کنن ، اگه ارزشه کوچکی دارم ، آقا تو داری نگام می کنی !!
یا بن الحسن !
چقدر توی این جمعیت نگاهت دنبال من بود تا منو با خودت آشتی بدی ؟!
چقدر خوبان خودت رو دور خودت جمع کردی و منه بدم دعوت کردی ، یه جوری با تو آشتی بکنم یه جوری باهات حرف بزنم ، تو هم یه جوری منو تحویل بگیری که بقیه نفهمن ؟!
نذاشتی داد بزنم ، نذاشتی بلند بگم !!!
گفتی همون جوری بیا بشین نمی خواد تو حرف بزنی !!!
2بزم فرات،نوشته ی آرزو ابوالقاسمی
بسم رب الحسین
یاحسین:
آیا صدای تپش قلبم را که ثانیه ثانیه اش با نام تو می زد و اگر لحظه ای به یادت نمی بود می ایستاد را می شنیدی؟ چند وقتی است سکته قلبی کرده ام قلبم ایستاده است چون این قلبم قلبی پر از حب دنیا شده علت ایستادن قلبم می دانی چیست؟چون بدون تو شبها و روزهایی را سپری کرده است مثل قبلا نمی زند چون غبار سیاه گناهان و معصیت هایم بر روی آن نشسته است و در قلبی که گناه باشد و لکه های سیاه آن جا جای تو نیست جای تو در قلبی است که نور خدایی آن را پر کرده باشد هیچ گا ه دو چیز متضاد در کنار هم جمع نمی شوند سیاهی و نور قلب سیاه من جای نوری مثل تو نیست کمکم کن حسین من نگاهی به قلب تاریک و سیاهم بینداز تا شاید این پلیدی ها و لکه های ننگ گناه از آن پاک شوند آنگاه بدون نیاز به قلبی که حب دنیا آن را پر کرده است دوباره با یاد تو می تپد یا حسین چند وقتی است سخنان نیک و پند های علما و نام تو مرا دگرگون نمی کند چند وقتی است که اگر هم نماز بخوانم به دلم نمی نشیند چند وقتی است از تو دورم و از خدای تو هم . خودم می دانم باعثش کیست؟ خودم می دانم علتش چیست؟ یا حسین تو را به گلوی شش ماهه ات قسم نگاهی کن به دل زار و پریشانم من یک طلبه یک سرباز امام زمانم اما نشانی از سربازی آقا ندارم کمکم کن به راستی سربازش باشم و به راستی طالب علمش می دانم گناه کرده ام خطا کرده ام به خودم بد کرده ام اما شما یا حسین کشتی نجاتی مرا از این همه سیاهی برهان چند وقتی است از مردمان این دیار و همه زمین زمین خسته شده ام تو را دوست دارم اما کمکم کن دوست داشتنم از روی معرفت باشد و به یقین تبدیل شود یا حسین ای فریادرس بی کسان دعایی کن به حق من سیه رو و دعایی کن برای منی که در غفلت به سر می برم و طالب دنیا شده ام این را می دانم که دیر یا زود از این دنیا خواهم رفت کمکم کن تا قبل از مردنم خودم را اصلاح کنم و همیشه با نام تو و خدای تو و آقا و سرورم صاحب الزمان به سر ببرم کمکم کن از دنیا کنده شوم و به خدا بپیوندم و آخرین کلامم یا حسین: اگر چه دوست دارم به اندازه شعور و معرفتم و این را هم می دانم که تو از من فقط دوست داشتن نمی خواهی آنچه که از من می خواهی اطاعت است و دوری از معصیت.
خانم آرزو ابوالقاسمی طلبه پایه چهارم
بزم فرات،نوشته ی آرزو ابوالقاسمی1
بسمه تعالی
همیشه فریاد «هل من ناصر ینصرنی» حسین به گوش می رسد نه تنها از زبان حسین بلکه از زبان آقا و سرورمان صاحب الزمان.
می ترسم ما هم مثل کوفیان امام را دعوت کنیم ولی وقتی آمد او را تنها گذاریم و ای بر من و وای بر کسی که صدای هل من ناصر ینصرنی مهدی را بشنودولی پاسخ نگوید آنگاه است که امام زمان می فرماید شما بودید که هر جمعه ندبه می خواندید و بعد از هر نماز تعجیل مرا می خواستید چرا امروز یاری ام نمی کنید؟شما که طلبه هستید چرا؟می ترسیم از روزی که در رکاب غیر امام زمان بمیریم نکند آنقدر سرگرم دنیا شویم که فریاد اماممان را هم نشنویم گوشمان کر شده باشد و چشمانمان کور و حق را نبینیم چه کار کنیم که مانند کوفیان خیانت کار نباشیم؟ دوری از معصیت و اطاعت حق و هر عملی را مخلصانه برای خدا انجام دهیم و خودمان را به سلاح علم مجهز کنیم تا این همه شبهه که در دین انداختند را بتوانیم پاسخ دهیم و جوانانمان را از گمراهی نجات دهیم پس خدایا کمکمان کن تا از آن 313 نفری که فریاد هل من ناصر ینصرنی صاحب الزمان را پاسخ می دهند باشیم و جزء انتقام گیران خون آقا و سرورم امام حسین باشیم و آنگونه که تو می پسندی نه آنچه که نفسمان می پسندد .
خانم آرزو ابوالقاسمی
حسّت رو با دیدن این تصویر بگو...
دلنوشته- بزم فرات(1)
خورشیدی با تمام انوارش بر روی زمین در حال طلوع کردن بود و خورشید اسمان از روی حسد در صدد جنگ با اوبود تا خورشید زمین را از پا در اورد
تمام حرارت و گرمای خودش رامثل تیر بلا بر سر او وهفتاد ودو یارش فرو می ریخت .شدت گرماجوشن اهنین را سخت گداخته بود .گرمای خود تمام اب بدنش را ربوده بود و سیلی از عرق کرده بود که از میان موهای گندمگون ومحاسن نقره ای رنگش جاری ساخته بود .ابهتی داشت فرزند علی مرتضی سفیر بیابان خسته بود اما ازپای ننشسته بود. راه گلویش به مانند راه بیابان خشک بود و زبانش خشکتر از ان از روز هفتم محرم مهریه ی مادرش راقوم کافر بر او غصب کرده است.
اطفال تشنه اش به مانند ماهیان کوچک تنگ بلور از فرط عطش جامه ها را بالا زده اند و شکم های خود را جای رطوبت ریخته از مشک ها گذاشته اند . ام خاک بیابا ن خود چنان تشنه تر است که تمامی قطرات اب را به مانند افعی تشنه بلعانده است و فقط سردی خنکای ان بر پوستش احساس می شود .
فریاد زد عباسم ای شبیه ترین به پدرم برای اطفال عطشان این غنچه های نشکفته خیام حرم این ماهیان کوچک در حال تلذی در این دریای خشک ابی فراهم کن.
سردار عشق چو صدای معشوق را می شنود سر از پای نشناخت بمانند برق مشک و علمش را برداشت و بمانند صاعقه ای خودش رابر شریعه اب می بیند دستانش خنکای آب راحس کرد اما در اینه اب میان دستانش شکم های چسبیده به خاک ماهیان کوچک خیام ولبهای ترک خورده ی مولای عشق را می بیند .اب را بر روی اب می ریزد و برای همیشه این مرد اب را شرمنده ی خود کرد و از ان موقع بود که رود چهره اش را در غباری گل الود مخفی کرد .
سردار وفا مشک را درون اب افکند مشک تشنه به سرعت اب را در خود فرو خوردچرا که می دید که شغالانی از سر کین برای ماه هاشمی .شیر بیشه ی عشق. نهنگ دریای معرفت و کشتی بصیرت دندان تیز کرده اند.
از شریعه که سقا بیرون رفت شغالان هر کدام از لابه لای بوته ها بیرون جهیدند اما شغالی جرئت نمی کند به شیر ام البنین ماه هاشمی لقب نزدیک شود پس شغالان به شور نشستندو تیر های کین را بر چله ی کمان نامردی ها نشاندندو به سوی ماه هاشمی نشانه رفتند .
تیرهای کینه انچه نباید می کرد کردو ماه را از پشت یال بر زمین کوبید اینک نوبت به شغالان گرسنه رسیده بود.تمام شغالان شیر را دوره کرده اند اخر از پای انداختن شیر که کار یک شغال نیست.تمام قدرت اسدالله کننده ی در خیبر. کشنده ی فارس یلیل در وجود ساقی با قدرت و شجاعت مردان قبیله ی بنی کلاب باهم امیخنه.پس شیطانی به رنگ شغالی شدو گفت تیرکین رابرچشمش نشانید که پریدن وگاز کرفتن شیر تا وقتی که مشعل چشمانش می درخشد بی فایده است.
نمی دانم کدامین شغال بود ولی به گمانم همان ملعون مسخ شده ی شیطان حرمله بود. چشمان ماه را نشانه رفت و تیر را در چشمه ی چشمانش نشاند . ساقی با خود حدیث نفس کرد که ای چشمان این حق شما بود که زود تر از مولایم بر ابی اب دوخته شدید.شغالی دست راستش را ربود ماه فریاد زدولله ان قطعه یمینی ومشک را بر دست چپش انداخت وقتی که دست چپش نیز ربوده شد سردار دوباره با خود حدیث نفس کرد و گفت ای دستان من این حق شما بود که زود تر از مولایم خنکای اب را حس کردید .ساقی مشک را به سنانش داد.ای امان از حرمله نابکار فریاد زد مشک را به سنانت می گیری الان مشک رابه سینه ات می دوزم.وقتی مشک به سینه دوخته شد چشمان خفته ای مشک از این همه جوانمردی عباس باز شدوشروع به ریختن اشک کرد تمام امید ساقی با اشک مشک بر زمین ریخت چرا که خودش چشمی نداشت که بگرید لجه های خون جلوی چشمه ی چشمانش را گرفته اند.
اینک شیر رمیده ی به خون غلتیده احساس کرد بانوی سرش را در اغوش کشیده یاللعجب درلجه چشم مهتاب مادرش فاطمه ی زهراست دست بر چشم وموهایش می کشد و می گوید افرین بر تو پسرم ای یاورحسینم ای عباسم .
معشوق سردار فریاد می کشد وعلامت می دهد عباسم .برادرم.اب اورم .دلاورم صدای نشنید اخر عباس محو جمال زهراست یک لحظه به خود می اید و برادری را که تا ان روز ادب اجازه نمی دهد لب تر کند وبه غیره سرور خطاب اش کند با اجازه ی مادرش زهرا فریاد می زند برادرم برادرت را دریاب…..برادرم برادرت را دریاب………..
خانم الهام قاسمی ،طلبه پایه چهارم
آه ! پرواز...
من هم پرواز را می فهمم ،… من هم می خواهم تا آغوش محبوبم پرواز کنم…
اما ، اسیرم در قفس نفس ، اما درگیرم با سیم خاردارهای هوای نفسم ،
اما زمین گیرم به خاطر بار سنگین گناهانم…هر لحظه از محبوبم دورتر می شوم ، می بینم ….
هر لحظه آغوشی ، که برای من باز است بسته تر می شود ، می دانم….
و می دانم که دوای دردم سخن زیبای سردار شهید علی چیت سازیان است که گفت :
” کسی می تواند از سیم خاردارهای دشمن عبور کند،که در سیم خاردارهای نفس گیر نکرده باشد “
فقط نمی دانم چرا کاری نمی کنم…..
فقط نمیدانم چرا کاری نمی کنم ……
احب الله من احب حسینا
بابا آب داد… عجب جمله ی بی رحمیست….
بابای رقیه آب نداشت، تشنه بود، رقیه هم تشنه بود، اصغر هم، سقا هم، یاران هم، کربلائیان تشنه اند… کاش دیگر بابا آب ندهد.
بابا در باران آمد… آنجا که خبر از باران نبود بابا غرق خون بود سر نداشت و بابای بی سر نیامد، بابا تقسیم شد فقط سر بابا در خرابه آمد.
پرواز
چه حس گنگی است پرواز
بالا و پایین شدن در عرش
چه خوشبخت اند پرندگان
اوج می گیرند لا به لای ابرها
رهایی آغاز پروانگی است
گاهی آدم بعضی چیزا را که میبینه این شعر براش تداعی میشه:
آقا غریب هستی و اصلا عجیب نیست
از غربت علی دل تو بی نصیب نیست
بس نامه ها شبانه نوشتی من الغریب
ای آخرین حسین …برایت حبیب نیست!
هل من معین غربت تو می رسد به گوش
مردی برای پاسخ هل من مجیب نیست
این روزها فتنه فراگیر گشته است
اما یکی به فکر دوا و طبیب نیست
آهسته تر به گوش تو می گویم ای عزیز
در انتظار روی تو یک بی شکیب نیست
دکان زدند پای شما خود پرستها
آقا نیا دعای فرجها نجیب نیست
حالا اگرچه فصل بهار آمده ولی
هرگل که بی تو باز شود دلفریب نیست
لبیک یا حسین
